گروه: اخبار استان خبر: 212451 / تاریخ انتشار : 1401/9/6 ساعت : 15:16

دیداری که به قیامت ماند؛ پدر شهید جاویدالاثر هم استانی به فرزند شهیدش پیوست

حاج غلامرضا کرم زاده پدر شهید والامقام جمشیدکرم زاده پس از سال ها چشم انتظاری فرزند جاویدالاثرش شب گذشته به فرزند شهیدش پیوست.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس ،حاج غلامرضا کرم زاده  پدر شهید والامقام جمشیدکرم زاده پس از سال ها چشم انتظاری فرزند جاویدالاثرش شب گذشته به فرزند شهیدش پیوست.

مراسم تشییع و خاکسپاری مرحوم مغفور شادروان «حاج غلامرضا کرم زاده » پدر شهید والامقام جمشید  کرم زاده ، دایی بزرگوار  شهید جاویدالاثر شیرعلی آذربار دوشنبه 1401/9/7  ساعت 14:30 قبرستان قدیم دهدشت به خاک سپرده خواهد شد.

گفتنی است سید ناصر حسینی پور نماینده مردم شهرستان های گچساران و باشت در مجلس شورای اسلامی و نویسنده کتاب پایی که جاماند از این شهید والا مقام چنین یاد کرده است:قهرمانان ماندگار(شهیدان: ارجاسب علیزاده جمشید کرم زاده)

...آنگونه که احمد سعیدی (می)گفت ،تکه های بدن ارجاسب علیزاده که قناسه چی گردان بود به سنگر کناری مان چسبیده بود.

... (لحظه های آخر قبل از اسارت) از آن جمع حدود هشتاد نفری فقط ده ، دوازده نفرمان زنده مانده بودیم. سالار شفیع نژاد، محمد علی غلامی، غلام قاسم زاده، جمشید کرم زاده و چند بسیجی دیگر.سه ، چهار نفر از بچه ها حدود صد متر جلوتر در سنگر تیر بار مانع پیشروی دشمن بودند.

...به دستور یک افسر برای لحظاتی دستهایم را باز کردند. دلم میخواست کاری کرده باشم. دلم نمی خواست به جنازه ی شهید جمشید کرم زاده و سید محمدعلی غلامی که در سه ، چهار متری ام افتاده بودند ، بی حرمتی شود. خداخدا می کردم روی بدنشان پرچم نکوبند. یکی از نظامین از جیب شهید کرم زاده یک قطعه عکس حضرت امام را در آورد . از آن عکس هایی که رو دکمه ی جیب لباس نظامی مان نصب می شد. پرس پلاستیکی عکس را پاره کرد، به طرفم آمد، عکس امام را نشان می داد و در حالی که به امام و ایرانی ها بد و بیراه می گفت ،پاره های عکس امام را به سر و صورتم پاشید و رفت.

...نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم روی سر و صورت شهیدان غلامی و کرم زاده خاک بریزم. با وجود ضعف شدیدی که داشتم ، نمی توانستم بی خیال اطرافم باشم.چند متری روی زمین خودم را کشیدم تا نزدیک جنازه ی کرم زاده شدم. ترکش به سرش اصابت کرده بود. سر و صورتش خونی بود و معصومیت خاصی داشت. هم سن و سالم بود. هیکل استخوانی و سیمایی دوست داشتنی داشت.

وضعیتم به گونه ای نبود بتوانم  ده پانزده متر خودم را روی زمین بکشم تا به او برسم.به طرف جنازه کرم زاده و غلامی اشاره کردم و از او خواستم اجازه دهد روی سرشان خاک بریزم.هرچه سعی کردم منظورم را حالی اش کنم ، متوجه نمیشد و او در حالی که آدامس می جوید، تکرار میکرد: ((ما ادری انت شد گول؛ نمیدونم تو چه میگی.))

جنازه ی کرم زاده در گودال کنار جاده افتاده بود؛می دانستم با آن بدن مجروح ، خونریزی زیاد و ضعف شدیدی که داشتم نمی توانم کار خاصی انجام دهم.خواستم برای ایکه بعثی ها به سر و صورت غلامی و کرم زاده شلیک نکنند، به شکمشان پرچم عراق را نکوبندو به آنها جلوی چشمان من بی حرمتی نکد، روی سر و صورت و حتی بدنشان خاک بریزم.دلم نمیخواست جنازه هایشان را درون آبهای جزیره بیندازند.کشان کشان خودم را کنار جنازه ی کرم زاده رساندم، وقتی خودم را به عقب روی زمین میکشیدم کاری به کارم نداشتند.

...آخرای کار سرم گیج رفت. ده ، پانزده بار بیشتر نتوانستم با یغلاوی روی سر و سینه ی کرم زاده خاک بریزم.از شدت ضعف کنار جنازه هاشان  دراز کشیدم.

… دوربین فیلم بردار روی من متمرکز شد.از صحبت ها و گزارش های خبرنگار این کلمات در ذهنم مانده اند. خمینی ...الشباب...الجریح فی الحرب...فکر میکنم میگفت که این سرنوشت پاسداران و بسیجیان خمینی است، خمینی این بچه های کم سن و سال را به زور آورده جبهه تا به این روز افتاده اند! در بین شهدایی که در جاده به زمین افتاده بودند، بیشتر از شهدای کم سن و سال، از جمله عبدالرضا دیرباز، جمشید کرم زاده و... فیلم میگرفت.شهدایی که زیر هفده سال داشتند.

 

انتهای پیام/

 

تبلیغات سروش زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 0 نظر
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.