گروه: اخبار استان خبر: 155967 / تاریخ انتشار : 1399/1/14 ساعت : 13:52
خاطره ای از بازگشایی عیدانه مدارس در 65 سال پیش؛

دردسرهای روز عیدی مدیر/تلخ و شیرین دانش آموز دیروز و بازنشسته امروز

سی چهل دانش آموز با سی چهل روز عیدی، لبخند بر لب مدیر و ترکه به دست که کاممان را از تعطیلی ۲۰ روزه تلخ می کرد چون می دانستیم بر اثر کمیت و کیفیت تکالیف عیدی حتماً کتک خواهیم خورد.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس؛ یکی از فرهنگیان بازنشسته بهمئی در دلنوشته ای با زبان عامیانه از ایام بازگشایی مدارس در 65 سال پیش در شرایط فقر و نداری و لزوم داشتن عیدانه دانش آموزان برای مدیر سخن گفت.

متن دلنوشته محمد نیک بین به شرح ذیل است:

بسمه تعالی

بنام خدای بزرگ

 به یاد سیزدهم و چهاردهم فروردین ماه ۶۵ سال پیش

 دیروز سیزده بدر اولین بار محزون و غمگین از اینکه همه بچه ها و نوه هایم در کنارم نیستند، برخلاف همیشه تلخکام خارج از ده به  قدم زدن پرداختم.ناگاه رسیدم به (وار بهاره مان) که در چنین ایامی با دست‌های حنا نهاده برای عید در سیاه چادر ها زندگی می کردیم.

 

 آن روزگار سخت و شیرین به یادم آمد کلاس اول بودم، خودم که حساب روزها و باز شدن دبستان را در روز چهاردهم فروردین نداشتم، مرحوم پدرم که خبر داشت گفت:" آب گرم کنید این بچه را بشویید، فردا باید برود مدرسه)  و شنیدم سایر فامیل و همسایگان از مرحوم عمویم که سواد و تقویم و رادیو داشت، می‌پرسیدند:" ملا مه سوا بچیل ایرین تی مدیر؟(ملا مگر فردا بچه ها به مدرسه می روند؟) و عمویم می فرمود :"بله فردا مدرسه ها باز می شود."

 

اما داستان چهاردهم فروردین روز بازگشایی مدارس

مشق های طولانی و زیاد که خود حکایت های دیگری است، نوشته و نا نوشته جمع و جور کرده و با لباس هایی مثلا نو که یک پیرهن و تنبون(پیژامه) و گیوه یا کفش پلاستیکی تازه به بازار آمده که یا از دست فروشان سیار یا از دکان ثریا بهبهانی  در لیکک با معامله پایاپای کره(پول که نبود) خریده بودند.

 

 صبحانه نان و ماست خورده و یک استکان چای (اگر بود) راهی مدرسه و آن مسیر طولانی می شدیم .

 

 در همین حین پدر من با یک ظرف کوچک که در آن کره بود برای "روز عیدی مدیر"(عیدانه) مرا همراهی می‌کرد که نکند بین راه در اثر شیطنت بچه بریزد و یا یا بچه با بچگی و ناخنک زدن به آن خدشه‌ای وارد کند و نزد مدیر شرمنده شود، دیگر کودکان هم همینطور.

 

اگر کره نداشتند، تیله مرگی(مرغی) یا حداقل تاس ماسی( یک قابلمه ماست) چه تنهایی و چه همراه با پدران و گاهی مادران در دست به سوی مندرسه(مدرسه) و مدیر روان می شدیم که در اینجا عرض کنم: بودند بچه هایی که هیچ کدام از این سه کالای روز عیدی را نداشتند و پدر و مادرشان از فامیلی، همسایه ای برای آنان قرض می کردند و باز هم بودند بچه هایی که قرض هم گیرشان نمی‌آمد و به هیچ قیمتی حاضر نبودند بدون روز عیدی مدیر به سوی مندرسه روان شوند تا پدرشان به زور و کشان کشان آنها را وادار می کرد که خود همراهشان پیش مدیر برود و ضمانت و وساطت آنها را بکند که فردا روز عیدی اش را می آورد، چون همان بچه کلاس اول هم در عالم کودکی اش اگر روز عیدی مدیر را نداشت که تقدیم کند، احساس سرشکستگی و خجالت پیش مدیر و هم شاگردی هایش می کرد.

 

 به هر حال وقتی به مدرسه می رسیدیم، شور و غوغایی برپا بود. سی چهل دانش آموز با سی چهل روز عیدی، لبخند بر لب مدیر و ترکه به دست که کاممان را از تعطیلی ۲۰ روزه تلخ می کرد چون می دانستیم بر اثر کمیت و کیفیت تکالیف عیدی حتماً کتک خواهیم خورد.

 

 ایام سخت و شیرینی بود...

انتهای پیام/

تبلیغات سروش زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 0 نظر
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.