دلاور مرز به وطن برگشت

پیکر دلاور لودابی بر دستان مردم قدرشناس زاگرس

پیکر شهید مجیدی مهر دلاور لودابی این مرزدار با صلابت کشور همزمان با برگزاری ششمین یادواره سردار دلها به میان مردم زاگرس نشین امد

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی صبح زاگرس؛سروان رحیم مجیدی، با چهره‌ای آرام و اراده‌ای از جنس کوه‌های زاگرس، قدم در این دریای سفید گذاشت. هر قدمش بر روی برف، نه یک ردپا، که مُهر تأییدی بود بر پیمانی نانوشته: اینجا خط قرمز میهن است.

کولاک، بی‌رحم و خروشان، دشت‌های سفیدپوش بانه را درنوردیده بود. دماسنج شماره‌های سی‌درجه زیر صفر را نشان می‌داد، اما سروان رحیم مجیدیاز آبمورد لوداب، گرم‌تر از آفتاب زاگرس بود.

 او با چکمه‌های سنگین از برف، با نگاهی که از دوربین دیدبانی تیزتر بود، قدم در مسیری گذاشت که پایانش ابدیت بود. هر قدمش روی برف‌های یخ‌زده، گویی مُهری بود بر پیمانی دیرینه«از این خط، تنها مرگ می‌گذرد».

نبرد خاموش 

باد سوزان شمال، پوست را می‌کَند و استخوان را می‌لرزاند. اما دستان او روی اسلحه گرم بود. چشم‌هایش از پشت کولاک، حرکت سایه‌ها را می‌پایید. ساعتی از نیمه‌شب گذشت. 

برف، رد پاها را پاک می‌کرد و زمان، آرام می‌ایستاد. تا آن لحظه‌ای که یخ، رگ‌به‌رگ وجودش را فتح کرد؛اما روحش تا آخرین ذره هوشیاری، مرز را می‌پایید او در سکوت یخ‌زده، فریاد امنیت سر داد.

نبرد خاموش با سپیدۀ مرگ

سرمای زیر سی درجه، همچون مارهای یخ‌زده به دور استخوان‌هایش پیچید. صورتش کرخ شد، دستانش بی‌حس، اما چشمانش همچنان به تاریکی خیره مانده بود ــمراقب، هوشیار، زنده. برف، کمکم پیکرش را در خود می‌کشید، اما روحش بالاتر از کولاک ایستاده بود. او در آن لحظات، تنها نبود؛ با او همه تاریخ ایثار این خاک نفس می‌کشید.

صبحی که برف، رازش را فاش کرد 

صبح، بانه در خواب سنگین برف فرو رفته بود. نگرانی چون ابری تیره بر دامان خانواده‌های مرزبانان نشست. سپس، پیکر یخ‌بسته‌ایرا آوردند که انگار تندیسی از وفاداری بود. 

بر صورتش، آرامشی جاودانه نشسته بودهمان آرامشی که مرزهای میهن را قرن‌هاست نگه داشته است. در میان گریه‌های زن و مرد و کودک، یک نام بر زبان‌ها جاری شد: «مجیدی! رحیم مجیدی!»