روایتی از صبر، ریشه‌ها و رنج‌ها در یاسوج

گفتگوی تفصیلی؛

روایتی از صبر، ریشه‌ها و رنج‌ها در یاسوج

«جان‌بیگم» و چندین زن دیگر بیش از چندین سال است که زیر پل‌ها و کنار پیاده‌روهای یاسوج، با فروش گیاهان دارویی و میوه‌های کوهی، نان حلال می‌جوید؛ گلایه این زن از مسئولان نبود کار برای جوانان و کارگاه‌های اشتغال‌زایی است.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح زاگرس»؛ یاسوج، پایتخت طبیعت ایران، شهر کوه‌های بلند و پوشیده از مه‌، که در دل رشته‌کوه‌های همیشه استوار زاگرس آرمیده است. شهری که نسیم صبحگاهی‌اش بوی بلوط می‌دهد و مهربانی در رگ‌های مردمانش جریان دارد. در این دیار، اصالت نه واژه‌ای بی‌رنگ و مفهوم، بلکه جوهری در خون مردمان است. کشاورزانی که با رنج، دانه‌ها را با دستان خویش در خاک می‌کارند و نان از صداقت و عرق پیشانی درمی‌آورند؛ دامدارانی که پا به میدان سختی می‌گذارند و زنانی که ستون خانه و امیدند.

با این همه، در پشت تصویر آرام این شهر، سایه فقر و محرومیت بر روستاهای اطراف آن گسترده شده است. بسیاری از خانواده‌هایی که از شهرستان‌های دیگر به اجبار به شهر یاسوج مهاجرت کرده و اکنون برای امرار معاش خود به گردآوری و فروش گیاهان دارویی، میوه‌های کوهستانی و محصولات طبیعی روی آورده‌اند؛ بنه، زالزالک، ریواس، کنگر و آویشن سهم‌شان از روزهای بلند کوهپایه‌هاست. این تلاش صادقانه، هرچند شرافتمندانه، اما نشانه‌ای از دردی نهفته است؛ فقر و نبود فرصت‌های شغلی پایدار در میان مردمی که تنها سرمایه‌شان دستان پینه‌بسته و دل‌هایی پُر امید است.

در میان جمع پُر تلاش این دیار، زنانی هستند که بی‌صدا اما سنگین، بار زندگی را به دوش می‌کشند. یکی از آن‌ها «جان‌بیگم» است؛ زنی از تبار صبر و ایستادگی که حالا زیر پل هوایی یاسوج، بساطی کوچک اما پُر از عطر کوهستان پهن کرده است. خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی صبح زاگرس در یک صبح سرد پاییزی، به دیدار این زن پر انرژی رفت تا از زبان خودش، روایت زندگی، امید و گلایه‌هایش را بشنود.

جان‌بیگم نام مستعار بانوی دست‌فروشی است که به دلیل عزت نفس خود و فرزندانش حاضر به ذکر نام و درج تصویر خود در خبر نشد.

خبرنگار صبح زاگرس: خانم جان‌بیگم، ممنون که پذیرفتید با ما صحبت کنید. اول بفرمایید چند سال است دست‌فروشی می‌کنید و چه شد که به این کار روی آوردید؟

جان‌بیگم: با غصه‌ای پنهان در صورت چین و چروکی خود، دستمال گل‌دارش را روی دامنش مرتب می‌کند و لبخندی تلخ می‌زند، والله دخترم، از وقتی فشار اقتصادی کمر پدر خانواده را شکست، چندین سال است زندگیمان سخت شده و به ناچار به دست‌فروشی گیاهان دارویی و ... روی آورده‌ام، یک جین بچه که دوتای آن‌ها هنوز مدرسه تمام نکرده‌اند. راتش را بخواهی زمین و دارایی نداشتیم، فقط چند تا بز و گوسفند که آن‌ها هم یکی‌یکی رفتند تا خرج دوا و غذای شوهر و بچه‌ها را بدهم. بعد از آن مجبور شدم همین‌جا، گاهی در کنار ورودی چشمه نباتی، گاهی زیر پل هوایی، گاهی در پیاده‌روهای هفت‌تیر و ... بساط کنم. اوایل فقط آویشن و تره‌کوهی و لیزک می‌فروختم، حالا هر چی کوه بده دستم، می‌آورم و می‌فروشم.  

خبرنگار صبح زاگرس: مردم نسبت به خرید از شما چطور برخورد می‌کنند؟ نگاهشان شما را دلگرم می‌کند یا نه؟

جان‌بیگم: خدا خیرشان بدهد. خیلی‌ها با دل می‌خرند؛ نه فقط برای گیاه، برای همدردی؛ بعضی‌ها هم فقط رد می‌شوند، اما همین لبخندِ یکی دو نفر، آدم را زنده نگه می‌دارد. بعضی روزها هم خیرانی هستند که کمک می‌کنند، خدا بیشترشان بدهد.

رنج بی‌پایان، امید بی‌حد

خبرنگار صبح زاگرس: شما گفتید فرزندانتان حالا بزرگ شده‌اند، آیا شغلی دارند؟  

جان‌بیگم: نفس بلندی می‌کشد، یکی‌شان کارگر ساختمانی است، هر روز کار هست یا نیست، معلوم نیست. یکی دیگرش با وانت مردم کار می‌کند، ولی خرج کرایه تاکسی بیشتر از دخلش است. دوتای دیگر هم دیپلم گرفتند، دنبال کار گشتند ولی هیچ جایی به کار نگرفتندشان؛ می‌گویند سابقه کار لازم است؛ من می‌گویم کسی‌که جوان است، از کجا سابقه بیاورد؟ آخرش هم برگشتند پیش خودم، حالا همه با هم کار می‌کنیم، آن‌ها به کوه می‌روند و من اینجا بساط می‌کنم.

خبرنگار صبح زاگرس: دردناک است که جوانِ تحصیل‌کرده نتواند جایی مشغول شود. اگر مسئولان شهر امروز حرف شما را بشنوند، چه پیامی برایشان دارید؟

جان‌بیگم: فقط می‌گویم نگاه کنید ما هم مردم همین مملکت هستیم، نه توقع پول مفت داریم نه خانهٔ مجانی، کار می‌خواهیم؛ کاری که نان بچه‌هایمان را از آن دربیاوریم، ما بخاطر همین چند متر زمین سفت و سخت که بابتش به شهرداری مالیات هم می‌پردازیم حرف‌ها و گلایه‌های مردم و رسانه‌ها را هم می‌شنویم.

روایت یک روز سرد، با طعم کوه و خاک  

در کنار بساط کوچک جان‌بیگم، بسته‌هایی از بنه، زالزالک، انجک، ریواس خشک، پونه، آویشن و سبزه‌های ریز کوهی ردیف شده بود. هر بسته، هم نشانه‌ای از رنج کوه‌گردی او و فرزندانش است، هم گواهی بر صبر زنی که میان مهر و فقر ایستاده است. دست‌هایش ترک‌خورده بود، اما وقتی در مورد امید می‌پرسیدی، نگاهش برق می‌زد.  

خبرنگار صبح زاگرس: صبح‌ها از چند شروع می‌کنید؟

جان‌بیگم: معمولاً قبل از طلوع با آژانس بیرون می‌زنیم. از روستایمان که تقریبا نزدیک شهر است، تا اینجا تقریباً نیم ساعت راه است. به همراه چند خانم و دو آقا راهی می‌شویم، از سرما دست و پاهایمان یخ می‌زنند، ولی چاره چیست؟ تا ظهر اینجا می‌مانیم، کنار هم چیزی می‌خوریم، غروب هم که هوا تاریک می‌شود، جمع می‌کنیم می‌رویم خانه و بساط را برای فردا کم و زیاد می‌کنیم.  

خبرنگار صبح زاگرس: قیمت‌ محصولاتتان چطور است؟ آیا درآمدتان برای زندگی کافی است؟  

جان‌بیگم با خنده‌ای قهقه‌وار، اما بغضی تلخ گفت: اگر بگویم کافی است که دروغ گفته‌ام، بعضی روزها ۵۰۰ هزار تومان فروش دارم، بعضی وقت‌ها هم هیچ فروشی ندارم. خرج نان، کرایه خانه، برق و آب و دوا درمان و ... درد هزار تاست؛ اگر همراهی مردم نباشد، امسال هم سخت می‌گذرد، مسئولان هم که روز به روز قیمت‌ها را بالاتر می‌برند.

روایت جامعه‌ای که کار می‌خواهد، نه ترحم  

یاسوج با تمام زیبایی طبیعی‌اش، حالا درگیر پدیده‌ای پنهان اما خطرناک است؛ افزایش حاشیه‌نشینی و بیکاری جوانان، زنانی مثل جان‌بیگم، چهره آشکار همین واقعیت‌اند. در حاشیه شهر، بسیاری از خانواده‌ها در خانه‌هایی ساده و بی‌امکانات زندگی می‌کنند؛ مردانی که روزی کشاورز بودند اما خشکسالی و فقر، بدهی و قرض، بلایای طبیعی و ... زمین‌‌ها و دارایی‌هایشان را بلعیده و امروز یا کارگری موقت می‌کنند یا منتظر فرصتی کوچک برای کار هستند.

خبرنگار صبح زاگرس: خانم جان‌بیگم، آیا تاکنون از نهادهای حمایتی مثل کمیته امداد یا بهزیستی کمکی گرفته‌اید؟  

جان‌بیگم: من تحت پوشش کمیته هستم، ولی کمک‌ها کفاف زندگی را نمی‌دهد. مثلاً چند ماه پیش بسته معیشتی دادند. خدا خیرشان بدهد، ولی با تعداد افراد خانواده مدت زیادی دوام نمی‌آورد، قیمت اجاره و خوراک امروز سرسام‌آور شده است. من نمی‌گویم کمک نکنند، اما کاش به جای این کمک‌ها برایمان کار درست کنند. اصلاً بگذارند زن‌ها مثل من کارگاه کوچک بزنند، مثلاً بسته‌بندی گیاهان دارویی یا خشک‌کردنی‌ها؛ ما خودمان بلدیم کوه و گیاه را؛ فقط جای کار نداریم.  

خبرنگار صبح زاگرس: ایده خیلی خوبی است. اگر چنین فرصتی فراهم شود، حاضر هستید مدیریت آن را قبول کنید؟  

جان‌بیگم: اگر توان بدنی‌ام برسد، چرا که نه! خدا شاهد است برای نان حلال، هر کاری می‌کنم؛ حتی اگر لازم باشد از سحر تا شب کار کنم، با دل خوش و با تمام وجودم این‌کار را می‌کنم، فقط نانم آبرومندانه باشد.

زندگی در سایه پل، امید در روشنی دل

در همین حین، زنی نزدیک می‌آید و مقداری بَنه می‌خرد. جان‌بیگم با حوصله کارت را می‌گیرد، و زیر لب دعایی آرام می‌خواند.

خبرنگار صبح زاگرس: با این همه سختی، چه چیزی شما را سرپا نگه داشته است؟

جان‌بیگم: ایمان، ایمان و امید. آدم اگر امید نداشته باشد، می‌میرد، حتی اگر نفس بکشد. من چشم به روزی خدا دارم. باور دارم سختی می‌گذرد.

خبرنگار صبح زاگرس: بچه‌هایت از این وضعیت خسته نشده‌اند؟

جان‌بیگم: گاهی چرا، پسر کوچک‌ترم می‌گوید مامان خسته‌ایم، کاش جایی بود برویم سر کار، از طلنه‌ها و کنایه‌ها بیزاریم، من هم می‌گویم خدا بزرگ است، حالا شاید یکی از همین خبرنگارها هم صدای ما را برساند تا مسئولی دلش بسوزد و کاری کند.

دعوت به عدالت، تقاضایی برای امید

جان‌بیگم سخنانش را با بغضی فروخورده تمام می‌کند و نگاهش را به دوردست‌های کوه‌دنا می‌دوزد. از لابه‌لای عبور عابران، پل هوایی یاسوج سایه‌ای دارد بر شهری که هم زنده است، هم زخمی و نبازمند عمران و آبادی؛ چهره‌هایی مانند جان‌بیگم تنها روایت شخصی از فقر نیستند؛ آن‌ها آیینه‌ای از ساختارهای فراموش‌شده‌اند. نهادهای متولی اشتغال و رفاه، باید به جای نگاه تکلیف‌محور، رویکردی توانمندساز در پیش بگیرند. یاسوج، با طبیعت سرسبزش می‌تواند قطب تولید گیاهان دارویی و صنایع دستی باشد؛ سرمایه‌ای که اگر درست هدایت شود، دیگر هیچ مادری ناچار نخواهد بود زیر پل هوایی، در معابر عمومی، کنار خیابان‌ها و ... میان گرد و خاک و سرما، بساط نان روزانه‌اش را پهن کند.

خبرنگار صبح زاگرس: آخرین پیامتان برای مردم و مسئولان چیست؟  

جان‌بیگم: به مردم می‌گویم؛ ما تنگ‌دستان نیاز به ترحم نداریم، بلکه به انصاف شما نیاز داریم و از مسئولان نیز می‌خواهم که جوانان ما را فراموش نکنند. روی سخن من اول با مدیرکل امور بانوان در استان است بعد مابقی مسئولان، کوه‌های زاگرس و زمین‌های ما پُر از نعمت است؛ فقط باید اراده و روحیه خدمت به مردم باشد تا از این نعمت‌ها زندگی و آبادانی بسازیم. من اگر در میان برف و باران هنوز ایستاده‌ام، به امید همین روزم که شاید فرزندم سر کار برود و دیگر مجبور نشود در کنار خیابان‌ها بماند.

زنان و مردانی چون جان‌بیگم، ادامه همان نسل استوارند که از دل جنگ خاک ایستادگی و بقا را معنا کردند. آن‌ها نه شکایت دارند و نه توقع بی‌جا؛ تنها می‌خواهند توسط مسئولان دیده شوند، آن‌ها توقع دارند در تصمیم‌ها، در برنامه‌ها و در تدبیر مسئولان کمی نگاهی مسئولانه و دلسوزی برای مردم نهفته باشد. صدای خاموش حاشیه شهر، باید تبدیل به محور تصمیم‌سازی شود تا دیگر، پل‌ها و پیاده‌روهای شهر نه پناه فقر، بلکه گذر امید باشند.

انتهای خبر/