گروه: اخبار استان خبر: 79093 / تاریخ انتشار : 1395/8/9 ساعت : 18:25

سید شجاعت از دانشگاه و ورزش تا شهادت + تصاویر

وی در تاریخ هفتم مهرماه 1342 در یک خانواده مذهبی در روستای سادات امامزاده فرج الله آبشار یاسوج دیده به جهان گشود.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس ، دانشجوی شهید سید شجاعت عوض زاده(ذوالفقاری) فرزند سید جواد در تاریخ هفتم مهرماه 1342 در یک خانواده مذهبی در روستای سادات امامزاده فرج الله آبشار یاسوج دیده به جهان گشود. 

دوران کودکی را در سایه پر مهر و محبت پدر و مادر دلسوز خود سپری کرد وپس از به پایان رسیدن دوران شیرین کودکی، پای به سنی گذاشت که به وادی علم و دانش وارد گشت و به خواندن دروس ابتدایی مشغول شد.

این شهید گرانقدر دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و توانست دوران جدید تحصیلی خود را که راهنمایی بود آغاز کند و این سه سال را نیز با موفقیت به پایان برساند. پس از اتمام دوران راهنمایی به دلیل اشتیاق به تحصیل، پای به دوران جدید تحصیل گذاشت.

ورود این شهید به دبیرستان هم زمان با اوج انقلاب اسلامی در ایران اسلامی به رهبری پیر و مرادمان حضرت امام خمینی بود. تولد این شهید بزرگوار(در سال 1342) نیز با تبعید امام خمینی مصادف بود.

درآن زمان که یکی از افسران شاه نیمه شب جلوی خانه حضرت امام خمینی رفته بودند تا ایشان را دستگیر کنند، افسر شاهنشاهی رو به حضرت امام خمینی کرد و گفت: «پس هواداران شما کجا هستند که به دادتان برسند؟» امام خمینی خطاب به آن افسر شاه فرمودند: «سربازان و هواداران من نوزادانی هستند که اینک در گهواره‌اند.

آری به‌راستی که همان نوزادانِ زمانِ تبعید امام خمینی، سربازان و هواداران با وفای ایشان بودند. شهید عوض زاده(ذوالفقاری) نمونه بارز این فرمایش پیامبر گونه حضرت امام خمینی (ره) می باشند.

بالاخره شهید عوض‌زاده(ذوالفقاری) توانست دوران دبیرستان خود را با موفقیت به پایان رساند ودر کنکور دانشسرای تربیت معلم شرکت نمود و توانست در این آزمون پذیرفته شده و وارد دانشسرای تربیت معلم شهید ایزدپناه یاسوج گردد. تا اینکه از طرف دانشسرای تربیت معلم شهید ایزدپناه یاسوج اعلان کردند:کسانی‌که مایلند به جبهه اعزام شوند می توانند در قالب کاروان سراسری دانشجویان نام‌نویسی کنند.

شهید عوض‌زاده(ذوالفقاری) که همیشه بدنبال فرصتی مناسب بود، تا بتواند دِین خود را نسبت به کشور و انقلاب ادا کند با تعدادی از دانشجویان هم دوره خود در این کاروان دانشجویی نام نویسی کردند.

عاشورائیان این کاروان به طرف شیراز حرکت کردند و بعد از توقفی کوتاه در این شهرستان و زیارت حرم مطهرحضرت شاهچراغ (س) به طرف شهر تهران رهسپار شدند. در این مسیر در قم، توقف کوتاهی داشته و به زیارت حضرت معصومه رفته و پس از اقامه نماز شهر قم را به مقصد تهران ترک نمودند. 

هنگامی که به تهران رسیدند در منطقه یکم ثارالله تهران به جمع دیگر دانشجویانی پیوستند که از دیگر نقاط میهن اسلامی ایران در آنجا گِرد هم جمع شده بودند. ایشان پس از سازماندهی در لشکر «محمد رسول الله» به جبهه های جنگ در جنوب کشور حرکت کردند.  
بار دیگر در اندیمشک سازماندهی شدند که شهید عوض‌زاده (ذوالفقاری) در پدافند هوایی و توپ 106 مشغول شد.
 
 
بعد از مدتی حضور در دوکوهک، آنها را در تاریخ شانزدهم بهمن 1364 به طرف دارخوین اعزام کردند بعد از یک روز حضور در دارخوین آنها را به محل انجام عملیات اعزام نمودند و از آنها خواستند که از محل استقرار خود بیرون نیایند تا دشمن نتواند محل عملیات را شناسایی کند.  
آرامش عجیبی بر منطقه حکمفرما بود و این آرامش قبل از طوفان خود حاکی از عملیات بزرگی بنام «والفجر8 » بود عملیات والفجر 8 انجام و منجر به آزاد سازی شهر فاو شد.
شهید عوض‌زاده که هم‌پای و دوشادوش دیگر رزمندگان در این عملیات شرکت نموده بود جهت استراحت به مقر خود بازگشت تا تجدید قوا کند. اما دشمن زبون و شکست‌خورده بعثی که دید کاری از دستش بر نمی‌آید، جهت باز پس گیری مناطق از دست داده، دست به جنایتی هولناک زد که در طول تاریخ بی سابقه بوده است. 
این دشمن بعثی توسط هواپیماهای خود کلیه منطقه عملیاتی را شیمیایی نمود و آنرا به وسیله بمب و راکت‌، آتشباران کرد.
شهید گرانقدر شهید عوض‌زاده(ذوالفقاری) در این بمباران در تاریخ 28 بهمن ماه 1364 بوسیله ترکش راکت دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد. و در تاریخ 3 اسفند ماه 1364 پیکر مطهرش در گلزار شهدای یاسوج تشیع و به خاک سپرده شد.
 
 
«خاطره ای از هم کلاسی و هم سنگر شهیدسید شجاعت عوض زاده(ذوالفقاری)»
 
تبسمی صادقانه و بی ریاء و نگاهی پاک و بی‌آلایش، معرف صداقت او در اولین آشنائیمان بود. هنگامی که در سالن ورزشهای رزمی شهید پایدار یاسوج برای یادگیری فنون رزمی کاراته رفته بودم بی‌ریایی را از چهره معصومانه اش آشکارا می دیدم و فهمیدم که در وجودش تبعیض وجود ندارد.
او که کمربند سبز رنگ کاراته را بر کمر داشت، علاوه بر قدرت بدنی‌اش، تواضع و افتادگی را از خصائل جوانمردی و مردانگی را خوب آموخته بود.
 
 
بعضی وقت ها در باشگاه نقش مربی را برای نو آموزان داشت و هر چه را که خود آموخته بود به آنان آموزش می داد. اهل نیرنگ و ریاء نبود. طی چند سال آشنایی و دوستی هیچگاه عصبانیت وخشونت از او ندیدم و فکر نمی کنم دیگران نیز از او رنجشی دیده باشند، انگار از ما خاکیان نبود، در زمین سیر می کرد ولی نگاهی آسمانی داشت.
ندیدم در ایام جوانی چون سایرین آرزوهای دنیوی داشته باشد. در قاموس او حرص ، حسادت، بدبینی، تندخویی، لجاجت، کبر و ... جایگاهی نداشت. نمی دانستم در مخیله اش چه می گذرد.
دنیایی دیگر را می دید و شاید بدین علت بود که کمتر جلب توجه می کرد. اهل شر و شور و ماجراجویی نبود. در انجام حرکات ورزشی بدون هیچگونه افاده ای تمرین مستمر و نفس گیر داشت.
 
 
الگوی راستین جوان و جوانی بود. نام با مسمایش؛ «شجاعت» مصداق بارز حدیث گهربار مولا علی (ع) بود که فرمود: «اَشجَعُ الناس من غلب الهوی» تمایلات نفسانی‌اش را در تسخیر خود داشت.
انگار منتظر بود شکوفایی ترین گل عارضش را در مجالی مناسب تقدیم باغبان حیات کند. می خواست تکه ای از آسمان را به آسمان پیوند زند و  به روح لایزال الهی ملحق شود، حتی توانایی های رزمی خود را هیچگاه به رخ دیگران نمی کشید و از آن سوء استفاده نمی کرد.
تعریف می کرد «هنگامی که جهت آبیاری زمین و باغ با یکی از اهالی که فرد میانسالی بود بگو و مگو کرده بودند. آن شخص عصبانی شده و با بیل به او حمله کرده بود، ضمن اینکه شهید شجاعت می توانست در آن درگیری از تکنیکهای رزمی اش استفاده کند ولی تنها دفاع کرده و دستش را سپر سرش قرار داده بود.
 
 
این شهید گرانقدر استفاده شخصی از توان رزمی و بدنی را عملی ناجوانمردانه می دانست و ذکر این خاطره را نه برای فخر و مباهات بلکه شاید درسی برای دوستان در نظر گرفته بود. پس از چند ماه رفاقت در باشگاه ورزشی توفیق یافتم تا در مرکز تربیت معلم شهید ایزدپناه یاسوج با او هم دوره شوم. اینک یک ورزشگاه، یک کلاس و یک خوابگاه، مکان‌های مشترکی بود که ما را بیشتر با هم انس داده بود. شهید عوض زاده(ذوالفقاری) در کلاس به دقت به استاد و درس توجه داشت و به اساتید و دانشجویان با دیده احترام و اکرام می‌نگریست.
هیچ گاه بدگویی و غیبت کسی را نکرد، در خوابگاه چهارده نفری صمیمیتی به یادمندنی حکم فرما بود. لطیفه ها وسرگرمی‌های رفقا را با چهره ای متبسم و دل نشین پذیرا بود و گاهی نیز لطیفه ای برای شادی بزم دوستان تعریف می‌کرد، انگار نیمی از هستی اش را رهن آسمان کرده بود و نیمی دیگر را در میان ما خاکیان داشت تا در وقتی مقتضی به اوج برساند.
تا اینکه بخشنامه‌ای در خصوص اعزام دانشجویان به جبهه های جنگ طی کاروان سراسری دانشجوی سراسر کشور، ارسال شد. فرمهای ثبت نام جهت نام‌نویسی داوطلبان، به نمایندگان کلاسها داده شد و من نیز ضمن توجیه هم کلاسیها به ثبت اسامی داوطلبان پرداختم. شهید عوض زاده(ذوالفقاری) از اولین کسانی بود که داوطلب اعزام به جبهه بود و این برای من اصلاً قابل پیش‌بینی نبود چرا که ما تصمیم داشتیم به جبهه برویم اما نه در این موقعیت. ولی ایشان تصمیم خود را گرفته بود و برای رفتن خیلی مصمم به نظر می‌رسید.
ممانعت من از تصمیم جدی او راه به جایی نبرد. اگرچه ما همیشه با هم بودیم ولی من هرگز ایشان را به درستی درک نکردم و نتوانستم او را خوب بشناسم.
بالاخره نام ایشان را در فرم ثبت نموده و چون نمی خواستم از او جدا شوم، نام خود را نیز پس از نام او اضافه کردم. غروب روز اعزام هنگام وداع با دوستان، خوابگاه یکی از بچه های خوابگاه  که فردی پاکدل و صادق بود گفت «سید شجاعت، به خدا که تو نورانی شده ای و مطمئنم که شهید می‌شوی».
گرچه این سخن شوخی و خنده بچه ها را بر انگیخت ولی پیشگویی او حقیقت پیدا کرد.
لذا در آن غروب خاطره انگیز به اتفاق چهل نفر از دانشجویان با یک دستگاه اتوبوس از یاسوج به شیراز و از آنجا به تهران حرکت کردیم.
لطیفه‌ها، شیرین‌کاری‌ها و تقلیدصداهایی که توسط بچه ها اجرا می شد مسیر طولانی یاسوج به تهران را برایمان بسیار کوتا ه کرد. پس از شرکت در نماز جمعه تهران و شرکت در جلسات توجیهی و سخنرانی در ستاد منطقه ای یکم ثارالله دسته بندی شده و با لباس متحدالشکل نظامی توسط چندین دستگاه اتوبوس به پادگان دو کوهک اندیمشک اعزام شدیم.
صفای روحانی حسینیه شهید حاج همت (فرمانده لشکر محمد رسوالله) که گلهای محمدی رامیزبانی می کرد و با عطر و گلاب معطر می‌نمود و چهره‌های مشعوف و منور فرزندان بهشتی که قصد پرواز به ملکوت را داشتند در  هیچ برهه ای از زندگیم دیگر احساس نخواهم کرد. 
در تهران از هم جدایمان کردند ولی درحسینیه همدیگر را پیدا کردیم. چند روزی که در دو کوهک بودیم به اندیمشک و دزفول رفتیم، یک بار در دزفول تلفنی با خانواده تماس گرفت و آنها را از سلامتی خود مطلع ساخت وی به من گفت قصد بازگشتن ندارم و می خواهم سه ماه دیگر هم بمانم.
من هرچه به ایشان اصرار کردم که باید برگردیم زیرا من و شما با هم آمده ایم و با هم باید برگردیم اما اصرار من جهت قانع کردن وی برای برگشت هیچ فایده‌ای نداشت. و وی آگاهانه به نهایت هدفش که جزء لقاء پروردگار چیزی دیگری نبود معطوف شده بود. 
هنگام تقسیم در پادگان اصرار بر این بود که دوستان صمیمی از یکدیگر جدا باشند تا در عملیات‌ها و در صورت زخمی یا شهید شدن دوستان، در عملیات خللی ایجاد نشود.
شاید به همین خاطر بود که وقتی نام من و شهید عوض زاده (ذوالفقاری)را در  فرم در کنارهم و با ذکر محل اعزام دیدند ما را از هم جدا کردند. سر انجام به اردوگاه کرخه منتقل شدیم، من به عنوان راننده آمبولانس و شهید عوض زاده (ذوالفقاری)در واحد پدافند مشغول شدیم.
فاصله‌ای در حدود سه کیلومتر در تپه های اردوگاه بین دو واحد ایجاد شد ولی در هر فرصتی که می توانستیم به دیدار هم می رفتیم. تا اینکه در یکی از روزها، هنگام سحر به طور ناگهانی همراه سیزده نفر از راننده های آمبولانس به جبهه اعزام شدیم و فرصتی پیش نیامد تا من از بهترین دوست وهمراهم خداحافظی کنم.
امان از این فراق که وصالی در پی نداشت. هنگامی از نزدیکی چادرهای آنها می‌گذشتیم که تاریکی شب هنوز خود را از فراز اردوگاه برنچیده بود و من تنها در دل خود و با نگاهی دلگیر به چادرهای آنها با او خداحافظی کردم، در مسیر جبهه مقصد را که خطوط مرزی مهران بود به ما اطلاع دادند، به کوی سنگرهای خطوط مقدم رهسپار شدیم و من از دوست و رفیقم بی خبر بودم فقط می دانستم هر گروهی را بر حسب نیاز به منطقه ای اعزام کرده اند و نمی شود مقصد آنها را پیدا کرد.
تا اینکه دهه فجر سال 1364 رسید و خبرها حکایت از انجام عملیاتی جدید می‌نمود، ولی محل آن مشخص نبود. همه جبهه مهران را محل انجام عملیات جدید حدس می‌زدند.
چون تبلیغات زیادی جهت فریب دشمن و تمرکز نیرو در این منطقه آغاز شده بود ولی علی رغم پیش بینی ها، عملیات والفجر 8 منجر به فتح فاو شد. در این عملیات افتخار آفرین و ظفرمند که دشمن را به زانو در آورد، همت و رشادت جوانان ایرانی از جمله حماسه‌آفرینی دانشجویان تربیت معلم به گوش جهانیان رسید و دوست و دشمن را شگفت زده کرد. 
پس از اتمام دوره که به یاسوج برگشتم وقتی در سه راهی پلیس راه یاسوج پیاده شدم تا به روستای سکونتم «موردراز» بروم با یکی از آشنایان برخورد کردم و از وضعیت استان و شهدا پرسیدم خبر شهادت دوست، انیس و یار همراهم سید شجاعت عوض زاده(ذوالفقاری) ضربه هولناکی بود که چون کوهی عظیم بر من وارد شد وجودم دیگر یاری ایستادن نداشت سرم گیچ رفت و مات و مبهوت نشستم و باور این که دوست و همکلاسیم را برای همیشه از دست داده ام برایم سخت و محال بود براستی که درست فهمیده بودم که سید شجاعت عوض زاده(ذوالفقاری) به درجه شهادت رسیده است.
 

نفر وسط / مادر شهید سید شجاعت عوض زاده (ذوالفقاری) در کنگره ملی شهدای استان

 
قسمتی از وصیت نامه ی دانشجوی بسیجی ورزشکار شهید سید شجاعت عوض زاده (ذوالفقاری)
بنام خداوند 
 (ما باید چگونه باشیم تا کشوری داشته باشیم که تمام مردم آن به حق و حقیقت در کنار هم زندگی کنند و هیچ مظلومی نباشد که داد از بی عدالتی بزند و هیچ ستمگری نباشد که ظلم و ستم کند خواست خداوند است که اینچنین در این روزگار ما به وظیفه ای که در قبال آن آفریده شده ایم عمل نمایم  و در راه حفظ کیان و ارزشهای اسلامیمان با کفر و ستیزه گری مقابله و از میهن و ملت شریفمان دفاع نماییم امید است لیاقت سربازی امام زمان( عج ) را خداوند عنایت فرماید. امیدوارم بعد از من جوانان میهنم با پیشرفت اخلاقی و فکری خود در تحصیل و ورزش به نشر ارزشها و تعالی میهن اسلامیمان کمک نموده و در این امر سهیم باشند.) 
روحش شاد و یادش گرامی و راهش  پر رهرو باد.
 

برای مشاهده جدیدترین اخبار استان کهگیلویه و بویراحمد و اخبار داغ و متنوع از ایران و جهان عضو کانال تلگرام صبح زاگرس شوید: ( آدرس کانال تلگرام:  @sobhezagros) کلیک کنید.

کانال تلگرام صبح زاگرس به عنوان فعال ترین کانال خبری استان کهگیلویه و بویراحمد آماده دریافت سوژه ها، تصاویر و گزارش های مخاطبان گرامی است. سایت و کانال صبح زاگرس را به دوستان خود معرفی کنید.

 
ابراهیم عزیزی
 
انتهای پیام/200
 
تبلیغات تلگران زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 4 نظر
تقی زاده
1395/8/9 - 19:14
خداوند این شهید گرانقدر را با جدش رسول خدا محشور فرماید .آمین
rateup 3
 ratedown 0
باقریان
1395/8/9 - 20:19
راهش پر رهرو و یادش تا ابد جاودانه باد
rateup 2
 ratedown 0
الهامی
1395/8/10 - 13:57
امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست . "مقام معظم رهبری". درود بر صبح زاگرس
rateup 2
 ratedown 0
سعادت
1395/8/11 - 13:52
شهيد سيد شجاعت عوض زاده عجوبه اي گمنام در ميان ايل و طايفه سادات بوير احمد بود.شاخصه هاي بي نظيري در جوانمردي و شجاعت داشتند. ريا كار و خود نما نبود ند . هرگز متملق هيچ كس حتي بزرگانش را نمي كرد. به دنبال تخريب و يا تضعيف ديگران نبودند. به شدت از غيبت متنفر بودند. به نقل از شهيد" چكار مردم داريد مواظب خودت باش و براي رسيدن به هدف به دنبال خارج كردن ديگران از ميدان نباش". روح بزرگ و لطيفي داشتند.
rateup 1
 ratedown 0
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.