گروه: اخبار استان خبر: 140447 / تاریخ انتشار : 1398/9/11 ساعت : 12:58
معرفی زندگینامه شهید علی کریمی:

شهید16ساله ای که باعشق راهش را انتخاب کرد+تصاویر

مادرم دوست دارم از این متاع قلیل یعنی جانم بگذرم و به سوی شوکت الهی پرواز کنم و اگر هزار بار کشته شدن با شمشیر آسان تر از در بستر مردن است چگونه از ترکش و یا گلوله ای بهراسم.دوست دارم قطعه قطعه شوم تا جسم من بر آتش جهنم حرام گردد.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس، هرجا شمعی است پروانه ای می سوزد و هرجا هوای لطیفی است شبنمی بر گل می نشیند و خویش را فدای معشوق می کند،مادرم دوست دارم پروانه گردم و دور شمع وجود امام بشوم ، بگردم و بسوزم و از این سوختن حیات جاودانه یابم .

شهید علی کریمی فرزندمحمدکریم ساکن ایدنک در سال 1349در خانواده ای مذهبی از مادری پاک متولد و زندگی این خانه را رونقی تازه بخشید او دوران طفولیت و کودکی را آرام و چون آئینه با لطافت خاص گذراند و سپس در سن6سالگی قدم به دبستان ایدنک گذاشت.او در درس خواندن ساعی و پرتلاش بود .

نام و نام خانوادگی : على کریمی

نام پدر : محمدکریم

تاریخ تولد : 1349

محل تولد : ایدنک

تاریخ شهادت : 65/4/12

محل شهادت : مهران - عملیات کربلای 1

 زندگینامه

ما چون برحقیم پیروزی از آن ماست.صلح و سازش با تجاوزگران خطاست، انتقام و خون و آمال این همه شهید کشتن صدام و فتح کربلاست .

شهید علی کریمی فرزندمحمدکریم ساکن ایدنک در سال 1349در خانواده ای مذهبی از مادری پاک متولد و زندگی این خانه را رونقی تازه بخشید او دوران طفولیت و کودکی را آرام و چون آئینه با لطافت خاص گذراند و سپس در سن6سالگی قدم به دبستان ایدنک گذاشت.او در درس خواندن ساعی و پرتلاش بود .

دوران ابتدایی را با جدیت فراوان پشت سر گذاشت و سپس وارد مدرسه راهنمایی 15 خرداد ایدنک گردید و در مدت 3 سال تحصیلی یکی از شاگردان منظم و مؤدب و با شخصیت آموزشگاه به شمار می رفت.کسانی که با وی سر و کار داشتند بیان نمودند که بیاد نداریم حتی برای یکبار به علت عدم درس خواندن و یا کارهای دیگر به دفتر مدرسه کشانده شود.در این سه سال تابستانها را به کار و کارگری در روستا و یا شهرستانهای مجاور از قبیل ماهشهر و یا امیدیه می پرداخت تا با تلاش فراوان برای امرار معاش مادرش و هزینه ی یک سال تحصیلی اقدامات لازم را بعمل آورده باشد.

شهید پیوسته در تلاش بود.در این ایام از وجود پدر بی بهره شد. پس از مرگ پدر پیرش زندگی بر آنان بسیار سخت گردید به طوری که به قول برادرانش حتی گاهی از اوقات پول برای ایاب و ذهاب در جیب نداشت.پس از موفقیت در امتحانات خردادماه در سال سوم راهنمایی وارد دبیرستان آیت الله منتظری لنده گردید و قدم به مرحله نوینی از علم و دانش نهاد.او در رشته علوم تجربی مشغول به تحصیل شد و این سه سال سه بار به جبهه نبرد حق علیه باطل رفت و هر بار از دفعه قبل پرفروغتر و چهره اش برافروخته تر و نورانیت و جذابیت او بیشتر می شد.

مادرش می گفت: که او چنان رفتار می نمود که هیچکس حتی من که مادرش بودم بدرستی نمی دانستم چکار می کند.چراغ خانه همیشه تا پاسی از شب روشن بود.بیشتر وقت ها به تنهایی با خدای خویش راز و نیاز می نمود و شب را با یاد خدا به صبح و صبح را با کار و تلاش به شب می رساند.نمی دانستیم چه موقع پول تمام می کند چون باید برای رفت و آمد به دبیرستان هر روز کرایه در جیب داشته باشد. بیشتر موقع مجبور می شدیم که جیب های او را جستجو کنیم که آیا در جیب او پول وجود دارد یا خیر؟

حتی وقتی که پول تمام می کرد به دوستانش نمی گفت و به بهانه درس خواندن پیاده به لنده می رفت. طبعی بلند و روحی سرکش و اخلاقی عجیب داشت . همیشه برادران و فامیل را به وحدت دعوت می نمود حتی این مطلب در متن وصیتنامه اش نیز نهفته است.او عارفی بود عاشق،پیروی بود صدیق،یاری بود باصداقت، دوستی بود خوش رفاقت و صلابت و وقار او هنگام راه رفتن آشکار می شد، مظلومانه راه می رفت و همیشه باشکوه و جلال و طیب خاطر و آرامش وافر گام می زد و قدم برمی داشت به جرأت می توان گفت که حتی برادرانش او را نشناختند،دوستانش او را درک نکردند.

وصیتنامه عارفانه اش همه را به حیرت انداخت. اما هرآنچه که بود همراه با کاروان راهیان کربلای 1همراه با عده زیادی از بچه های ایدنک راهی جبهه نور علیه ظلمت شد و سعادت آنرا یافت که در خط مقدم جبهه بعنوان آرپیچی زن مشعل دار راه رزمندگان باشد و آتش زن خیمه و تانکهای دشمن و سرانجام پس از نبردی قهرمانانه و جنگی بی امان کمر خصم را شکسته و فاتح و پیروز در سنگر خویش نشسته و سرانجام لحظه وصال معشوق رسید و دریک لحظه همراه3تن دیگر از همسنگرانش پیرا، راز نهان و رضایی به لقاءالله پیوست. و از حالت فانی به دنیای باقی و جاوید صعود کرد.

 نقل از شهید :

هرجا شمعی است پروانه ای می سوزد و هرجا هوای لطیفی است شبنمی بر گل می نشیند و خویش را فدای معشوق می کند،مادرم دوست دارم پروانه گردم و دور شمع وجود امام بشوم ، بگردم و بسوزم و از این سوختن حیات جاودانه یابم .

مادرم دوست دارم بی سر چون مولایم با رگهای بریده گلویم به دیدار خدا بروم ، اگر دنیا به کسی وفا داشت و به کسی ضمانت بقا داده است هرآیینه(لالوک ماخلقت الافلاک)گل روی آسمان و زمین که تمامی آفرینش به خاطر او بود زیر خاک نمی رفت و امیرمؤمنان در چاه کوفه درد دل نمی کرد،فاطمه زهرا(س)پهلویش شکسته نمی شد.مادرم دوست دارم همانطور که دنیا به من بی وفاست من هم به او بی وفا باشم .

مادرم اگر من بروم جبهه و کشته شوم چقدر باسعادت است مگر نه این است که یک روزی باید این جهان را وداع گویم. مادرم دوست دارم با پیشانی خونی و محاسن خضاب به لقاء خدا برسم.

اگر در عالم به این بزرگی(با تمام ستارگان و سیارات)علم انسان از شناختن تنها حشره ای عاجز مانده خداوند اگر گوشها نشنیده و چشمها ندیده و حتی به افکار خطور نکرده بنابراین چه عظمتی و شوکتی است آنجا.

مادرم دوست دارم از این متاع قلیل یعنی جانم بگذرم و به سوی شوکت الهی پرواز کنم و اگر هزار بار کشته شدن با شمشیر آسان تر از در بستر مردن است چگونه از ترکش و یا گلوله ای بهراسم.دوست دارم قطعه قطعه شوم تا جسم من بر آتش جهنم حرام گردد.

آری این چنین هستند عاشقان واقعی که  مانند کوهی استوار ایستادند و لحظه ای از عهد و پیمان خود دریغ نورزیدند تا به لقاء خدا رسیدند .

  بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام

مادر شهید کریمی را دیده ای؟او را از نزدیک لمس کرده ای؟

آیا دیدی که چگونه قد و قامتش خمیده و شکسته شده است؛

آیا آو را دیده ای که موهایش در فراق عزیز دردانه اش سپید سپید گشته اند؟

آیا دل تنگ مادر شهیدان را دیده ای؟

من دیده ام و لمس کرده ام زمانیکه مادر بزرگم  صدایم کرد و با طمانیه گفت:دخترم،دخترم بیا!

رفتم:گفتم؛جانم مادر بزرگ

کنارش نشستم،دیدم خیره شده به  دیوار روبرو و ساکت مانده

دست گذاشتم روی شانه اش گفتم بگو مادر بزرگ هستم.

گفت:او را می شناسی؟

اشاره کرد به قاب عکس روی دیوار ناگهان سمت و سوی نگاهم برگشت به طرف قاب عکس،به مظلومیت چهره معصوم و کودکانه ی عموی شهیدم( سنی نداشت همه اش16سالش بود که شهید شد) نگاه کردم.

گفتم:بله مادر بزرگ میشناسم خوب هم میشناسم.

الگوی من است چراغ راه من است مایه فخر و افتخار من است.

همانی است که خوابش را دیدم با هم به کربلای معلی مشرف شدیم پشت یک سنگر نشسته بودیم با همان لباسی که روزی عازم نبرد جبهه های جنگ  و جهاد شد دست در جیب مبارکش کرد و3چیز را بعنوان هدیه به من داد.

خوشحال شدم یکی تسبیح بود

ودیگری لیستی از  اسامی  کسانیکه باید مشرف بشوند کربلا و خوشحالتر هم شدم وقتی اسم خودم را بین اسامی زائرین در کنار اسم عمویم دیدم.

از خواب پریدم هاج و واج بودم  بین زمین و آسمان مانده بودم هیچ درکی از زمان و مکان نداشتم.

یک لحظه یادم آمد ؛آری  خواب دیدم، خواب ....خندیدم،....

 از هدیه ای که از عمویم گرفتم خوشحال بودم اما سومین هدیه اش یادم نیامد که چه بود.

خوابم را که تعریف کردم دیدم مادر بزرگ هنوز نگاهش به قاب عکس است و قطره اشکی از گوشه چشمش فرو چکید.

گفتم: مادر چرا گریه میکنی؟

من باید گریه کنم که تصویری جز قاب عکس و خوابی که دیدم از او ندارم.

گفت:دخترم "علی ته تغاری من بود،دلم برایش تنگ شده" خیلی حرف بود.

به خودم که آمدم دیدم من هم دارم با مادر بزرگم گریه میکنم...

قلبم شکست وقتی دیدم مادر بزرگم از دلتنگی فرزند16ساله ی شهیدش که قریب به 33سال است که او را ندیده است حرف از دلتنگی میزند.

تصاویر این شهید سعید را می توانید در زیر  مشاهده نمایید:

---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---

انتهای پیام/

تبلیغات سروش زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 0 نظر
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.