گروه: اخبار استان خبر: 134308 / تاریخ انتشار : 1398/5/8 ساعت : 10:05

روایتی شنیدنی از شهید فروزان/از کفاشی در بلادیان تا شهادت در مرصاد+تصاویر

یکی دوبار خیابان را پیمودم و همه جارو نگریستم ولی احمدرو ندیدم،ناگهان بین کفاش هایی که نشسته بودند، چشمم افتاد به احمد که داشت کفش می دوخت و واکس می زد!!رفتم نزدیک باتعجب ازش جویا شدم و درجوابم فرمود:هم فاله و هم تماشا.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس به نقل از آفتاب جنوب، ابوالحسن غلامی،جانباز قطع عضو گچسارانی در مطلبی به مناسب گرامیداشت عملیات غرورآفرین مرصاد نوشت: اواسط سال شصت وچهار بواسطه فامیل عزیزم زنده یاد جانباز شاپور(نادر)اسدالهی با یک جوان رشید به نام احمد آشنا شدم،ازهمان دیدار اول عجیب مهرمان جوشید.

 

احمد از من بزرگتر بود و مرتب جبهه می رفت ،وقتی می اومد مرخصی سریع می رفت ،روزمزد کارمی کرد و هیچ عیبی براین کار هم وارد نمی دانست و منتظر قضاوت دیگران نبود.تاحدی ارتباط ما خوب بود که گاهی اوقات درمنزل "آقای سینایی" جنب ساختمان قدیمی جهادسازندگی گچساران ساعت ها باهم بودیم .

وقتی به پدرومادرم معرفیش کردم متوجه شدم که احمد نوه یکی از دایی هام از "طایفه دولتیاری" به نام کی فلاح سینایی هستند.بعدازمدتی درابتدای کلاس اول هنرستان عازم جبهه درمرزهای ایران شدم و برگشتم مرخصی،رفتم به دیدار احمد و ندیدمش از شاپور عزیزم پرسیدم و گفت اگر می خوای احمدرو ببینی برو خیابان شهیدبلادیان و پیداش کن.!!

یکی دوبار خیابان را پیمودم و همه جارو نگریستم ولی احمدرو ندیدم،ناگهان بین کفاش هایی که نشسته بودند، چشمم افتاد به احمد که داشت کفش می دوخت و واکس می زد!!رفتم نزدیک باتعجب ازش جویا شدم و درجوابم فرمود:هم فاله و هم تماشاو اینگونه نیز تفسیرش کرد: "من برای کمک به خانواده نیازبه پولش دارم و هیچ عیبی هم دراین کار نمی بینم ولی مهمتر این است که من درمقابل مردم خم می شم و کفش های اونارو واکس میزنم و این یعنی خاک پای مردم بودن و شکستن غرور، منم بابغض رفتم منزل.

سال بعد مجروح شدم و احمد به دیدارم آمد و برگشت جبهه،احمد تبدیل به تکاوری درعرصه اطلاعات وعملیات شده بود.

درپایان سال 66با پای مصنوعی حدفاصل مسجد صاحب الزمان (عج) تا فرمانداری گچساران در یک راهپیمایی مردمی بودم که ناگهان یکی از پشت سر من رو بغل کرد و بوسید و درنگاه اول نشناختمش،منو برد تو پیاده رو گذاشت زمین و اونجا فهمیدم که آقا احمد اومده ولی پوستش سیاه و خراشیده ، در "حلبچه" شیمیایی شده بود.

چندماه بعد یعنی در تاریخ 5 مردادماه 67، احمد ما در تنگه مرصاد در نبرد تن به تانک و هنگام شلیک گلوله آرپی جی به سمت تانک اجاره ای تعدادی وطن فروش اجیر شده، همزمان گلوله تیربارچی منافق بعثی مسلک و پیاده نظام آمریکا بر تن پهلوان احمد نشست و به فیض شهادت نائل آمد.

در پایان نیز فرصت را مغتنم شمرده و عرض ادب و ارادت می کنم به محضر آقا "الماس فروزان" ازطایفه بابکانی بویراحمد پدر احمد و خاله کربلایی کبری سینایی مادر بزرگوار شهید "احمدفروزان" ازطایفه دولتیار باوی.

انتهای پیام

 

تبلیغات سروش زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 0 نظر
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.