گروه: اخبار استان خبر: 116040 / تاریخ انتشار : 1397/12/5 ساعت : 22:08

روایت متفاوت جانباز گچسارانی از عملیات والفجر 8/ برخی ها مساحت منزلشان به اندازه سایت موشکی فاو شده است/ کاش مسئولین معنی غصب را می فهمیدند!

ابوالحسن غلامی: سهم شهدای والفجر8 ازسرزمین زیبای ایران شد یک قطعه زمین دو در یک متر! اما برخی ها امروز مساحت منزلشان شده به اندازه سایت موشکی دشمن بعثی درکنار فاو!، تازه شنیدم که در گچساران دهها هکتاراراضی ملی را افرادی خاص با رانت مالک شدند!.

به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس به نقل از آفتاب جنوب، ابوالحسن غلامی جانباز قطع عضو گچسارانی در چند روایت متفاوت از رشادت و جانفشانی جوانان کهگیلویه و بویراحمد در عملیات والفجر 8نوشت:چندروز قبل از نبرد تاریخی والفجر 8 جناب"ریحان صفری" فرمانده گروهان ،بنده و یکی دیگر از دوستان کم سن وسال را که اگر اشتباه نکنم "سیدمحسن پورالحسینی" بود را صدا زد و فرمود" که شما کم سم و سال هستید و ضرورتی ندارد که در ماموریت های  آتی گردان باشید"و به خودم هم می گفت:"پدرت درعملیات بدر مجروح شده و چون فرزند بزرگش هستی پس نباید جای خطرناک بروی".

 

وقت نمازصبحه؟

در حالی که جناب رحیمی پور هم حضور داشتند،به هرحال با خواهش وگریه رضایت ایشان را جلب کردیم.چندروز بعدهنگام عملیات پس ازعبور ازاروند و حرکت به سوی سایت موشکی اطراف بندرفاو که ماموریت اصلی یگان های عملیاتی استان کهگیلویه وبویراحمد بود،وقتی دریک صف درحال حرکت به سمت هدف بودیم ، نفر جلوی من  برگشت و گفت وقت نمازصبحه ،نمازتو بخون و به رزمنده پشت سرت هم اطلاع بده!!!.

 

نماز بدون وضو،بدون قبله و باکفش

کلی فکرکردم که ما اکثراً وضوهامون دچار مشکل شده ،کفش پامونه،درحال حرکتیم و قبله رو هم نمی دونیم کدوم طرفه ،پس این چه نمازی!!؟ ولی اعتراف می کنم زیباترین وخالصترین نماز زندگی ما شد همان نماز بدون وضو،بدون قبله و باکفش.

 بله کسی که پیام رسان خواندن نمازم شد کسی نبود جز رفیق هم مدرسه ای و همسنم جناب "پورالحسینی" عزیز ،فقط همون موقع باهم زمزمه می کردیم که این زمین غصبی نیست؟(خاک عراق بود)!!آیا نمازما هم قبول می شه!؟ حدود دوساعت بعد کنارپیکر مطهر شهید "محمدتقی عمرانی" ،دیدم "پورالحسینی" عزیز به حالت دو زانو روی زمینه نشسته و یک بیلچه کوچک تو دست راستشه و فرو کرده درزمین که ازدستش رها نشده بود ولی قطرات سرخ رنگ خون از کنار گوشش همرنگ بخشی از رنگ پرچم ایران جاری بود و عارفانه به شهادت رسیده بود.

 

کاش مسئولین معنی غصب را می فهمیدند

کاش مسئولین کشورمادرسطوح مختلف بخصوص در استان ما وشهرستان گچساران معنی غصب را می فهمیدند ،به جرات می توان گفت بخشی از حقوق واملاک برخی متولیان درجه یک امر، جزئی از اموال عمومی مردم است وبه نوعی غصب محسوب می شود.

فراموشم نخواهد شد که وقتی در جایگاه روابط عمومی نفت مشغول به کاربودم نظریات حضرت امام راحل و رهبرمعظم انقلاب را به همراه رای قاضی درخصوص غصب و غیرقانونی بودن استفاده شخصی برخی مسئولین غیرنفتی از منازل و امکانات نفت را مطرح کردیم چه برخوردهای که با ما ومدیران ارشد نفت توسط کسانی که خودباید قانوناً و شرعاً پاسبان فرامین شرعی وقانونی باشند ،صورت گرفت!!! که امیدوارم بزرگتران فعلی با سن وسال فراوان به اندازه پورالحسینی چهارده ساله،معنی غصب وحلال وحرام را درک کنند.

 

فرامرزِجانم

درمقر گردان های استان کهگیلویه وبویراحمد در کنارچغازنبیل باستان، با اسم زیبای پاسداران عزیزی آشنا شدم ولی سعادت دیدارحضوری با برخی ازاین دوستان نصیبم نشد.ازجمله "فرامرز اسدی" ،ولی میدانستم که از هم ولایتی های دلیرم از دیار باشت باوی هستندوشنیدم فرمانده یکی ازگروهان های گردان جندالله یا حزب الله است.

 

تن به تن با گارد صدام

زمان سپری شد تا چندروز بعد از نبردهای سنگین روزهای نخست عملیات والفجر8 ،خبرآمدکه یکی از گردانها موفق به عبوراز اروند شد تا جای گردان عملیاتی یدالله را دراختیار گیرد.درهمین فاصله برادرم "امان الله گشتاسبی"رزمندگان را صدازدن که هرکسی توانی دربدنش مونده(چندروزبی آب وغذا) آماده بشود تا برویم به کمک یگان هایی که با گارد ویژه ریاست جمهوری رژیم بعث صدام تن به تن درگیرهستند.

 

اشهد رو آروم زمزمه کردیم

درهمین حال یازده نفر با ایشان حرکت کردیم(حالا من حدود پانزده ساله چی ازدستم بر میومد،نمیدونم!!)هنوزابتدای راه بودیم که ناگهان یک اسکادران جنگنده بمب افکن استعمارواستکبار بالای سرمان ظاهرشدند و انواع بمب و بشکه و چوب رها کردند!!!همه دراز کشیدیم ودست دردست هم ، ازهم خداحافظی گرفتیم ،حلالیت طلبیدیم و اشهد رو آروم زمزمه کردیم چون به ظاهر هیچ راه نجاتی نداشتیم.

 

عاشقانه چشم درچشم هم

عجب لحظاتی بود همه دوستان وخانواده هامون جلو چشممون ظاهرشدند و اشک هامون به بهانه های گوناگون جاری شد و عاشقانه چشم درچشم هم دوخته بودیم.ولی وقتی به زمین برخورد کردندمنفجر نشدن و لحظاتی بعدمعلوم شد همه اقلام شیمیایی هستند،بلافاصله رفتیم به سمت سنگرهای قبلی.

 

مهمانی سالار شهیدان

ساعاتی بعدگردانی که جناب "فرامرز اسدی" در پیشانی آنهادر حرکت بودبه مانزدیک شدن  وقتی به سی متری ما رسیدند باچشمان خودم دیدم که دوفروند جنگنده بمب افکن (میراژ فرانسوی یا میگ شوروی)شیرجه زدند به سمتی که آقا فرامرز و سایر دوستانم همچون عزیزان دلم سرمست ناصح فرد،اسفندیارمحمدی وغلام محمدشهبازی مستقربودند و با رها کردن راکت دربین آریوبرزن های سرزمینم ، همه آنها دسته جمعی رفتند به مهمانی سالارشهیدان،بی بی دوعالم و سقای بی دست.

 

یادهمه ما بماندکه فرامرز می توانست به مرز نروند ولی او  فرا مرزها  را برای ایران انتخاب کرد و برای خویشتن فراتر از خاک را به سوی آسمان برگزید. فرامرز جان حقایق رو از سعید عزیزت جویا شو که آزادانه و شجاعانه پاسبان راه باباست.فرامرزجان بهت قول می دم مراقب مرز حق وباطل، ایرانِ جان ،منافع عمومی ومنافع شخصی هستیم.

 

سرمست با سرمست

من از روزی که وارد گردان یدالله درهفت تپه ای که هنوز خودش وکارگران نیشکرش مظلومند، شدم برخی می فرمودند هم ولایتی و فامیل هستیم ولی من به دلیل سن وسال کم دوستان را نمی شناختم.

یکی از این بزرگواران جوان شایسته "سرمست ناصح فرد" بود.رفاقتمان نزدیکتر شد تا شبهای عملیات والفجر8.ازاول عملیات سرمست لطف کرد و من را به عنوان همسنگرش برای نوبت مراقبت از خاکریز انتخاب کرد.

 

سهم من شد پیراهن اسراییلی

روز دوم نبرد فاو چند درجه دار ارتش مزدور استکبارجهانی به اسارات درآمدند،درون کیف آنها که مملو از امکانات غرب وشرق بود(لباس رژیم صهیونیستی اسراییل،سیگار و ادکلن فرانسوی) سهم من شد یک عدد پیراهن نظامی اسراییلی که سایزش برام بزرگ بود. اما سنگرهای زیرزمینی بعثی ها که با نظرکارشناسان صهیونیستی و شوروی ساخته بودند ، پربود از انواع امکانات بین المللی و ازجمله لباس های ویژه خانمها!!!.

 

 ادکلن جشن عروسی

به هرحال چشمم افتادبه یک شیشه ادکلن و برش داشتم.موقع نگهبانی درجوار آقا سرمست عزیز بهش ماجرای ادکلن را گفتم.کمی استفاده کردوفرمود عجب بوی خوبی داره،باخنده بهم گفت توبچه ای این چیزها بدردت نمی خوره ،گفتم چرا؟ فرمود این ادکلن بدرد جشن عروسی می خوره و فعلا به تو  این حرفها نمی خوره،یادگاری بدش به من تا توجشن عروسیم استفاده کنم منم اطاعت امرکردم.

 

به هرحال روز آخر نبرد باچشمان بد شانسم شاهد پرپرشدن سرمست سر مستِ شهادت بودم.وقتی دنبالش می گشتم یکی از رزمندگان بهم گفت سرمست ترکش خورده به پیشانی مبارکش و انتقالش دادن به پشت خط و با دنیایی از غم واندوه رفتم سراغ کوله پشتیش و ادکلن را برداشتم.

 

اسمم تو فهرست مفقودالاثرها بود

وقتی برگشتیم گچساران بدلیل اینکه اسمم تو فهرست مفقودالاثرها بود من رو بردند سپاه و سپس به سمت منزل پدرم ،غافل از اینکه منزل مابه تصور مفقود شدن ما عزادارن.چند روز بعد پدر آقا سرمست را زیارت کردم وکلی اشک ردوبدل شد.منم مدتها سنگ گلزارش رو با بوی همون ادکلن معطرمی کردم.

 

حجله شهادت یا حجله عروسی؟

بله،بجای اینکه درجشن عروسیش استفاده بشه ،صرف حجله شهادتش شد.آیا سرمست  نمی تونست مثل پسرای برخی ها که تو ویترین منازلشان نگهداری شدند، اونهم می موند و بجای حجله شهادت به حجله عروسی می رفت؟!.

 

سهم "سرمست" ازسرزمین زیبای ایران شد یک قطعه زمین دو در یک متر!!! اما برخی ها مساحت منزلشان شد به اندازه سایت موشکی دشمن بعثی درکنار فاو!!!، تازه شنیدم که خدا کند اشتباه به گوشم رسیده باشد که در گچساران دههاهکتاراراضی ملی را افرادی خاص با رانت مالک شدند!  دیری نخواهد پایید که تلاطم دریای خون شهیدان ماهیت همه را درساحل ایران هویدا خواهدکرد.

انتهای پیام/

 

تبلیغات سروش زیر خبر
کلیدواژه
نظرات | 0 نظر
captcha
تمامی حقوق این سایت محفوظ و متعلق به “ صبح زاگرس” ما می باشد.